خبرنگار








پيمان فتاحي» كه در رسانه‌ها به «پ ف» مشهور شده يكي از ده‌ها شيادي است كه طي سال‌هاي اخير با اين ادعا كه «نماينده خداوند در زمين است»! جمعي از افراد ساده‌لوح و كم‌اطلاع را گرد خود آورده و مريداني براي خود دست و پا كرده است.

به گزارش خبرنگار شهاب‌نيوز؛ «پ ف» كه خود را تحت عناويني چون «ايليا م»، «محمد مسيح موسوي»، «كورش آريانژاد»، «ايلياهو هناوي»، «داود عبد الحي» و «رام الله» نيز معرفي مي‌كند يكي از فرقه‌هايي را بنا نهاده است كه حاوي مشمئز كننده ترين سوء استفاده‌هاي جنسي از زنان و دختران زيباست. چه بسيار زناني كه زندگي مشترك خود را براي پيوند با «روح خدا»! ويران كردند و سال‌ها در انتظار ازدواج با پ.ف نشستند تا شايد دستاويزي براي سوء استفاده‌هاي او شوند. وي البته با استفاده از آموزه‌هاي عرفان شرقي و بهره‌برداري از تكنيك‌هاي مشهور جذب مخاطب در قالب يك حرفه‌اي تمام‌عيار ظاهر مي‌شود؛ با اين حال اين پرسش به قوت خود باقي است كه چگونه ممكن است در هزاره سوم و در اوج آگاهي و اطلاع بشر، افرادي آن چنان مسخ خزعبلات و شيادي‌هاي جواني 34 ساله شوند كه زندگي خود را با دستان خود ويران سازند.

اين جناب ايليا البته شيادي هوشمند است؛ در محافل حاضر نمي‌شود تا واسطه‌ها بتوانند در جامعه شايعه‌زده ايران تصويري فرابشري از او مجسم كنند. استفاده از ادبيات عجيب و من‌درآوردي كه جذابيت بسياري دارد و مدعياتي نظير «طي الارض» يا ارتباط با غيب نيز كالايي بي‌نظير براي اوست. با اين حال حتي اين مسايل نيز باعث نمي‌شود كه باور كنيم صدها زن و مرد بعضاً تحصيل كرده آن چنان مسخ اين جوان هيپنوتيزم‌كار شده‌اند كه تمام اموال و دارايي‌هاي خود را به او هديه كرده و از آن بالاتر؛ جسم و روح خود را تقديم جناب شياد نموده‌اند.
 
جمعي از آسيب‌ديدگان و بريدگان فرقه رام‌الله كه خوشبختانه توانسته‌اند از القائات «پ ف» فاصله گرفته و حقايق موجود را آنچنان كه هست ببينند، در نامه‌اي سرگشاده لايه‌هايي ديگر از پشت پرده اين جريان گمراه را فاش كردند. 

متن كامل اين نامه سرگشاده به شرح زير است:

اگر عضو يك گروه معنوي باشيد و در خدمت سركرده آن كار كنيد و اين كار كردن مجاني باشد و ده سال هم طول بكشد احساس خيلي خوبي خواهيد داشت. احساسي مثل زندگي دوباره، حقيقت‌يافتگي، معشوق يافتگي و احساس كامل شدن آهسته آهسته. اما اگر بعد از طي كردن سال‌هاي طولاني و رها كردن هرچيزي غير از گروه بفهميد رأس گروه، شما را براي دستيابي به خواسته‌ها و هوس‌هاي شخصي خود بازيچه قرار داده و همه اين‌ها براي رسيدن به اهداف از پيش‌ تعيين شده وي بوده است احساس متفاوتي خواهيد داشت احساسي شبيه زنده بگور بودن، گمراه بودن، تنهايي و احساس مرگ تدريجي و اين احساس به اوج خود مي‌رسد اگر بدانيد گروهتان در واقع يك فرقه بوده، يك فرقه خطرناك و منحرف براساس تمام پارامترهاي فرقه‌شناسي روز جهان.
و حالا اين اتفاقي است كه براي من و عده‌اي از دوستانم افتاده است؛ درست چند ماه پس از دستگيري رأس فرقه و افشاء شدن پشت پرده فرقه رام‌الله. آري درست همان زمان بود كه پس از سال‌ها فهميديم نام واقعي جناب استاد، پيمان. ف است و علي‌رغم اينكه وانمود مي‌كند انساني الهي است و مانند مردم عادي زندگي مي‌كند، انساني عادي است كه مانند مردمان الهي وانمود مي‌كند. انساني كه شعار ساده‌زيستي، او را به خانه‌هاي ويلايي مهرشهر رسانده بود و ثروت‌اندوزي، ميليون‌ها تومان طلا و سكه و اوراق قرضه برايش به ارمغان آورده بود.
گرچه پيمان. ف براي آن‌هايي كه دستگيرش كرده بودند متهمي با سوابق فرقه‌اي روشن بود اما براي شاگردان وي كه او را نماينده خدا مي‌دانستند شخصيت ديگري بود لذا تحقيقاتي از سوي برخي از شاگردان وي كه كمي به خود آمده بودند يا بهتر بگويم خودآگاه شده بودند ابعادي بسيار گسترده‌تر از آن‌چه كه مطرح بود را از زندگي پليد وي برملا ساخت و در واقع سبب شد پس از پانزده سال غفلت، نام فرقه رام‌الله بر صفحه تاريك فرقه‌هاي نوين ايران به ثبت برسد.
البته گرچه عده‌ كمي از اعضاي سابق اين فرقه كه چيزي در مورد وقايع پشت پرده اين فرقه نمي‌دانند سعي مي‌كنند حمايت شعارگونه خود از اين فرقه را حفظ كنند، عده‌اي نيز كه شكاف بين حرف و عمل ادعاهاي رأس فرقه و تضاد ظاهر و باطن آن را دريافته‌اند سعي در دوري از آن مي‌كنند. اما براي آن‌هايي كه ديگر بر اسرار خبيث اين فرقه آگاهند چيزي جز حسرت، پشيماني و اندوه سال‌هاي از دسته رفته عمر باقي نمانده است و البته در روح آن‌هايي كه در جستجوي خداوند زنده و حاضر در دام افتاده‌ بودند هميشه چيزي علاوه بر اين‌ها وجود دارد و آن اميد به خداي مهربان است، پشيماني باقي مي‌ماند تا انسان خطاهاي خود را تكرار نكند و اميد به خداي مهربان وجود دارد تا انسان هرگز متوقف نشود و در جستجوي معشوق آسماني‌اش تا وقتي آسمان‌ها باقي هستند، به زندگي ادامه دهد.
بعضي‌ها وقتي ناراحت‌اند مي‌گريند. بعضي‌ها وقتي ناراحت‌اند مي‌خندند اما بعضي‌ها هم مي‌نويسند. آدم‌ها متفاوتند. بعضي‌ها نوشته‌هايشان را نزد بزرگ‌تر مي‌برند و آن را شكايت مي‌نامند. بعضي‌ها فقط براي دل خودشان مي‌نويسند تا از ناراحتي راحت شوند و اسمش را هرچه كه دلشان بخواهد مي‌گذارند. اما عده‌اي هم ناراحتي‌شان را براي همان كسي مي‌نويسند كه ناراحتشان كرده اما طوري مي‌گويند كه ديگران هم ببينند و بخوانند و اين همان كاري است كه من و دوستانم انجام مي‌دهيم و نامش را مي‌گذاريم نامه سرگشاده:
*خدمت جناب آقاي «پيمان ف»
خيلي خوب بود اگر با همه بدي‌هايي كه در حق‌مان كرده‌ايد مي‌توانستم ادب را به جاي آورم و با سلام شروع كنم اما افسوس كه وقتي ياد روز‌هايي مي‌افتم كه به شما سلام مي‌كردم و شما از روي تكبر و توهم جواب سلامم را نمي‌داديد و بعد مي‌گفتيد "اگر من به كسي سلام بدهم زندگي‌اش تغيير مي‌كند و دگرگون مي‌شود"، آموزه‌هاي اخلاقي را فراموش مي‌كنم و ناراحتي تمام وجودم را در بر مي‌گيرد و همين كه توانستم اين نامه را با لعنت بر شما شروع نكنم، از نظر اخلاقي كافي است.
نوشتن اين نامه مرحمي بر روي دردهايم نيست بلكه نمكي بر روي زخم‌هايم است. باد دادن خرمن كهنه‌ايست كه جز خيس كردن چشم‌هايم و گل كردن غبار غم تأثيري ديگر ندارد اما نگفتنش بدتر از نهفتنش است. حالا ديگر سال‌ها گذشته، ماه‌ها سپري شده و روزها به شب‌ها مبدل گشته است. عمر من و دوستان دوست‌داشتني‌ام با خاطراتي شيرين و به يادماندني از خالص‌ترين مردمان روزگار كه براي خدمت به خداوند و لبيك‌گويي به تجسم و نماينده خداوند جمع شده بودند، مثل رؤيايي خيال‌انگيز به پايان خودش رسيده و بيداري با همه حقيقت‌گويي‌هايش اين رؤياي شيرين را به كابوسي دردناك تشبيه كرده است. "عجب بالا و پايين دارد دنيا". زماني فكر مي‌كرديم پيرو خداييم حالا مي‌بينيم پيرو شيطان بوديم. گمان مي‌كرديم تجسم خدا را، روح خدا را پيدا كرده‌ايم و به خود مي‌باليديم و اكنون مي‌دانيم كه فريب فريب‌كاري‌هاي يك كلاهبردار را خورده بوديم و سرخورده‌ايم. عمرمان را داديم كه ملكوت الهي را در آغوش خداوند جشن بگيريم و حالا بايد مابقي عمرمان را در جهت جبران گذشته بدهيم تا بلكه از دوزخ و خشم خداوند نجات پيدا كنيم. تصورمان اين بود كه آزاديم ولي تلاش‌هاي شبانه‌روزي‌مان جهت جابجايي موانع بزرگ، هر بيننده تيزبيني را ياد برده‌داري دوران فرعون مي‌انداخت.
آنچه انگيزه نوشتن اين نامه شد، طعم شيرين آزادي بود. آزادي براي كسي كه سال‌ها آن را نداشته، گم‌شده‌اي كه يابنده مشتاق آن به هيجان آمده و تشنه‌اي كه عطش كشنده‌اش سيراب شده، هم اوست كه مي‌داند آزادي يعني چه.
بارها اشتباهاتتان را ديدم و ناديده‌ گرفتم، انتقاد داشتم، توجيه كرديد و سكوت كردم، سؤال داشتم جواب نداديد و سركوبش كردم. احساس بدي داشتم تفسيرش كرديد و خود را وادار كردم. ذهنم را، قلبم را و روحم را قفل كردم و حاضر شدم در خودم زنداني باشم اما نسبت به شما ترديد نكنم پس انباشته شدم. اكنون جاري شدن لذت‌بخش است و اين بخاطر آزادي است. ديگر روحم آزاد شده و مي‌خواهد در عوض همه سال‌هاي اسارتش بازي و شادي كند. مي‌خواهد با واژه‌ها و كلمات به شما بفهماند آزادي چقدر شيرين و سرورآفرين است تا به شما بگويد در آزادي دارد مي‌رقصد همان رقصي كه سال‌ها بود حرامش كرده بوديد. او پايكوبي مي‌كند، هوابوسي مي‌كند تا شما حس كنيد شادي او را و غمگين شويد، لمس كنيد لذت او را و زجر بكشيد، بشنويد صداي آهنگ كلماتش را و كر شويد تا ببينيد نور حقيقت‌گوييش را و كور شويد. آري آري نرفتن با شما رفتن است، دوري از شما رهايي است و زندگي بدون شما جشن و سروري ابدي است.
شما نه هويا بوديد و نه اِلاي داستان رؤياي راستين بلكه آن مرغ ماهي‌خواري بوديد كه با ترساندن ماهي‌هاي بركه‌اي‌ شاداب با اين هشدار كه "به زودي شكارچي‌ها به بركه شما مي‌رسند و شما را صيد مي‌كنند" و با وعده دادن بركه‌اي بزرگ‌تر و زيباتر و با رياكاري‌هاي فراوان اعتماد آن‌ها را جلب كرد و راهنماي سفر آن‌ها شد و در ميانه‌راه همه را بلعيد و از گوشت‌شان خورد. شما نيز با سرهم كردن چنين داستان‌هايي و به بهانه "سرزمين زندگي" ما را به بيراهه برديد و در ميان راه از روح‌مان خورديد و روح زندگي‌مان را تباه كرديد. نگاه كنيد آن‌چه از بيشتر شاگردانتان باقي مانده تكه‌هاي استخوان روحشان است. جدايي از اجتماع، دوري از خانواده و نزديكان، نداشتن انگيزه‌هاي فردي و اجتماعي براي ادامه زندگي، درگيري‌هاي فكري و دروني، بنيش ملغمه‌اي، و زندگي شخصي نابود شده، اين نتيجه تعاليم شماست. متفكراني كه چنان سردرگمشان كرديد كه ديگر انرژي كافي براي فكر كردن و تصميم‌گيري درباره شما را ندارند. آن‌ها نمي‌توانند از شما انتقاد كنند و نقاط تاريك شما را ببينند حتي پس از اين همه افشاگري‌ها و رسوايي‌ها. اين است سرزمين زندگي شما يعني همان جايي كه روح آدم‌ها به ترديد مي‌افتد ولي ذهنشان نمي‌تواند آن را تحليل كند حالتي دوگانه و بيمارگونه كه در نهايت به افسردگي، ناراحتي و سركوب ترديد‌ها منجر مي‌شود. قلب مي‌گويد نه، ذهن مي‌گويد آري زيرا قلب وقتي عاشق شد چشم‌هايش را مي‌بندد ولي عقل وقتي عاقل شد گوش‌هايش را باز مي‌كند اين تعارضي است كه شما در شاگردانتان ايجاد كرديد. نه يگانگي بلكه نفاق را در روح آن‌ها كشت كرديد و رويانديد.
شما باغبان الهي نبوديد بلكه تبري بوديد كه به جان ريشه‌ نهال‌هاي جوان و درختان كهنسال افتاديد و آن‌ها را از رشد و نمو ساقط كرديد اما داستان را تا آخر بخوانيد زيرا اتحاد همين درختان و نهال‌هايي كه فقط آن‌ها را براي هيزم مي‌خواستيد آن‌را نابود خواهد كرد. آري براي هيزم، آن‌ها را از ريشه خانواده‌ و اعتقادشان جدا كرديد تا خشك شوند و در آتش توهم بسوزند كه زندگي شما در سرماي هولناك درون‌تان در حالي كه كنار شومينه صداي خرد شدن و جلز و ولز آن‌ها را مي‌شنويد به گرمي بگذرد.
شما عقاب خيرخواه و بلندپرواز افسانه "كك و عقاب" نبوديد بلكه كركس سياهي بوديد كه بر سر لاشه متعفن قدرت نشسته بوديد ولي افسوس گذشتگان عبرت شما نشدند و ندانستيد از اين لاشه جز چند لقمه‌اي و چند لحظه‌اي نمي‌توان خورد اما اشكالي ندارد حالا شما عبرت آيندگان خواهيد شد، باشد تا ديگران درس گيرند.
شما استاد بوديد اما نه استاد روح‌زايي بلكه استاد توهم‌زايي و توهمات خودتان از روح را به ما نيز منتقل مي‌كرديد و ما را با خود در اين مرداب فرو مي‌برديد مثل كسي كه در هنگام فرو رفتن و غرق شدن در گل و لاي هر چه كنار دستش باشد با خود پايين مي‌كشد تا بتواند چند لحظه‌اي بيشتر زنده بماند ما را با خودتان همراه كرديد تا توهم‌تان را تقويت كنيم و چند صباحي بيشتر بتوانيد در توهم آواتار بودن‌تان آسوده بخوابيد آري راست مي‌گوييد كه دروغ نمي‌گوييد زيرا شما خودتان هم دروغ هستيد و دروغ هرچه را از چشم خودش مي‌بيند راست وانمود مي‌كند و با جهان خودش هماهنگي دارد.
اين‌طور نيست كه شما چيزي به ما ياد نداده باشيد نه، اما آنچه به ما آموخته شد براي بهره‌وري بيشتر از ما بود شما مثل مرغداري كه جوجه‌ها را بزرگ مي‌كند، مي‌بينيد كه برايشان چه زحماتي مي‌كشد، دانه و غذاهاي مقوي به آن‌ها مي‌دهد رسيدگي شبانه‌روزي مي‌كند، بيماري‌هايشان را درمان مي‌كند، بزرگمان كرديد، تا ما را براي خودتان و منافع خودتان قرباني كنيد و چه خوب با آنكه سال‌ها در زندان شما اسير بودم و جز ديوار توهم و فرضي كه برايم ساخته بوديد چيزي نديدم قبل از آنكه ما را به كشتارگاه ببريد همان آشناي ناشناس نجاتم داد. پس بيهوده براي بازگرداندن من و دوستانم تلاش نكنيد زيرا مرغ رهيده از قفس ديگر بر سر دانه هيچ دامي نخواهد نشست و ترس از اسارت در انتظار مرگ، او را به هيچ قفسي باز نخواهد گرداند.
همه اين فريبكاري‌ها و قدرت‌طلبي‌ها و لذت‌جويي‌ها چه شد؟ از اين سال‌ها چه چيزي برايتان مانده است؟ آخرش آبروريزي، ننگ و بدبختي شد. عاقبت، عاقبت به خير نشديد و همان خير گريبانتان را گرفت! آيا خدا شما را از نفستان بيم نداده بود؟ چه بد سرنوشتي دارد رهبري كه به هشدارهاي خودش گرفتار شود و گرفتاري كه به رهبري خودش اسير شده باشد.
اي كاش از مادر متولد نشده بوديد اي كاش خانواده‌تان در دوران كودكي اين همه شما را كتك نمي‌زدند، تحقير نمي‌كردند و تخم كينه و شيطنت را در قلبتان نمي‌كاشتند. اي كاش هرگز به يزد نمي‌رفتيد و با جادوگران و ساحران آشنا نمي‌شديد. اي كاش هرگز به تهران نمي‌آمديد و شما را نمي‌ديدم چه انسان‌هايي را كه گمراه نكرديد و چه عمرهايي كه تلف ننموديد و چه ذهن‌هايي كه به خواب نبرديد و چه قلب‌هايي كه در حسرت محبت آتش نزديد.
براي رسيدن به قدرت، ثروت، باغ پرنده، زن‌هاي زيبا و خدمتكاران وفادار راه‌هاي ديگري هم بود، چرا نام خدا را آلوده كرديد و دستاويز قرار داديد؟ چرا سراغ سوءاستفاده‌ از چيزي رفتيد كه بدترين مجازات‌ها برايش در نظر گرفته شده است؟ چرا ايمانمان را به بازي گرفتيد و بازي با قلب‌ها را برگزيديد؟ چرا و چرا و چرا . . .؟
آخرين بار كه ديدم‌تان با گذشته خيلي فرق داشتيد. عزت‌تان به ذلت، غرورتان به حماقت، عظمت‌تان به حقارت، زيبايي‌تان به زشتي و متانتان به هيجان‌زدگي مبدل شده بود، ديگر عالمانه حرف نمي‌زديد و حرف‌هايتان بوي علم نمي‌داد، آشفتگي جاي آرامش را گرفته بود و معامله‌گري حتي به قيمت شاگردانتان، جاي حقيقت‌جويي‌ را اشغال كرده بود. گمان مي‌كردم اگر روزي حساس فرا رسد شما را چون محمد (ص) استوار، چون مسيحا (ع) معصوم و چون علي (ع) مبارز خواهم ديد و مانند تمام بزرگاني كه از آن‌ها شنيده‌ام آماده‌ايد تا براي آن چه حقيقت ناميده‌ايد خودتان را فدا كنيد زيرا ما در پيروي از شما و پايداري در عهدمان كمتر از ياران اين بزرگان عمل نكرديم و آنچه به شما از عمر و زندگي‌مان بخشيده‌ايم گواه اين ادعاست اما شما چه راحت شكستيد و چه زود قالب حقيقي خود را آشكار كرديد. نگوييد كه "مي‌خواهم شاگردان راستين خود را تا سال 88 شناسايي كنم" زيرا اينك ماييم كه هركاري از دست و فكر و زبان‌مان بر مي‌آمد انجام داده‌ايم و حالا منتظريم تا استاد راستين خود را بشناسيم و ببينيم از شما چه بر مي‌آيد؟ مي‌گفتيد حاضريد براي خداي خود قطعه قطعه شويد ولي اندكي از بازداشت‌تان نگذشته بود كه همه چيزتان را فروختيد و آزاد شديد و براي رها شدن از فشارها و استرس‌ها، راهي استان‌هاي سرسبز شمال شديد! اين بود پايداري شما؟
حتي فكرش را هم نمي‌كرديد آن زمان كه در زندان اعتراف مي‌كنيد، اشك مي‌ريزيد و راهي براي خلاصي پيدا مي‌كنيد عده‌اي از فداييان شما در حالي‌كه گويي جانشان دارد از بدنشان خارج مي‌شود نظاره‌گر شما هستند و خرد مي‌شوند. نه، جملات "نجوا" نمي‌توانند به كمكتان بيايند. فريبكاري بس است مگر مي‌شود كسي حقيقت خود را انكار كند و حقيقت داشته باشد؟ كداميك از بزرگان اين كار را كرده‌اند؟ كجا الگوي خداوند اينچنين بوده است؟ در قرآن كداميك از برگزيدگان خداوند خود را باطل اعلام كرده‌اند؟ ايشان همواره و تا آخرين لحظه بر اين حقيقت كه برگزيده و فرستاده خداوند هستند تأكيد كرده‌اند و براي همين جمله كوچك جان مقدس‌شان را هم داده‌اند و ميليون‌ها انسان در طول تاريخ براي حقانيت اين انسان‌هاي بزرگ به زندان رفته‌اند، شكنجه شده‌اند، سوزانده شده‌اند و به دار آويخته گشته‌اند و اينگونه وفاداري‌شان را به مولايشان ثابت كرده‌اند. چه سرها كه به زمين افتاد و چه خون‌ها كه بر زمين جاري شد و مظلومان عالم دلخوش به اين بودند كه رهبرانشان تا دم مرگ از كلام خود برنگشته‌اند. اما شما با اولين دستگيري و در اولين روزها . . .
پس ملاك حقيقت‌گويي يك انسان چيست؟ اگر قرار باشد هركسي ادعايي كند و در روز امتحان برخلاف آن عمل كند و بعد بگويد مي‌خواستم شما را امتحان كنم! ديگر سنگ روي سنگ بند نمي‌شود. آنكس كه ادعاي قدرت كند و در روز نبرد شكست بخورد، آنكس كه مدعي شفا شود و از بيماري هلاك گردد و آنكس كه تعليم اسب‌سواري دهد و نتواند اسب خودش را مهار كند، چنين كسي دروغگويي بيش نيست.
يادتان هست آغاز فريبكاري را چطور آغاز كرديد؟ منظورم همان اولين روزهاييست كه مؤسسات را شكل داديد و حركت الهي را تبيين كرديد. اول حرف از خدمت كردن به خداوند زديد، حرف از كارهاي خوبي كه براي خداوند مي‌شود انجام داد اما بعد گفتيد خدمت هماهنگ، و مجموعه گروه‌ها و مؤسسات و نشريات را نشان داديد. گفتيم چرا تعاليم اسرار و علوم باطني شروع نمي‌شود؟ پس چه شد تعاليم هنر زندگي متعالي، تعاليم الهي كه زندگي ما و بشر را دگرگون مي‌كند؟ گفتيد بايد تسليم شويد گفتيم تسليم‌ايم. پيغام داديد بايد تحقيق و مطالعه كنيد تا به مرزهاي دانش متعارف برسيد و بتوانيد تعاليم الهي‌ام را فهم كنيد همان تعاليمي كه قرار است به شما داده شود. شبانه‌روز تحقيق كرديم و وقت گذاشتيم و از خانه، خانواده و تحصيل به دور افتاديم. در اين حين كارهاي ديگري هم كرديم از نظافت دفتر گرفته تا نگهداري حيوانات و تبليغ شما در قالب‌هاي مختلف در خيابان و مكان‌هاي ديگر، باشد كه تسليم بودن خود را آشكار كرده باشيم. به مرزهاي دانش متعارف رسيديم خبري نشد، ولي وقتي قرار شد ما را از مرزهاي متعارف عبور دهيد خبر رسيد كه دوره جديد تعاليم شروع شده؛ تشكيل شاخه نظامي منصورين، مطالعات و تحقيقات امنيتي، اطلاعاتي و بكارگيري برخي خانم‌ها براي اغواي مديران و مسئولين نظام . . . اين بود آخرين تعاليم ماورايي شما براي رستگاري!
عاقبت آن‌چه را القاء و احياءگري ناميده بوديد در كتب ساحري يافتيم و آنچه را به عنوان تفكر متعالي گفته بوديد در آموزه‌هاي تفكر غرب ديديم. ما فكر مي‌كرديم كه اين علوم از چشمه درونتان مي‌جوشد نمي‌دانستيم چكيده تحقيقات خودمان را به خوردمان مي‌دهيد بخاطر همين بود كه هيچ‌كس از مضمون جلسه خودش نبايد به ديگري مي‌گفت و حتي مراقبين هم نبايد به حرف‌هاي (تكراري) جلسات گوش مي‌دادند. چه تكنيك ساده‌اي بود براي فريب انسان‌هايي كه تمام زندگي‌شان را به شما سپرده بودند و حاضر بودند جانشان را به شما بدهند. چقدر براي شما متواضع بودند، آن‌ها را مي‌ديديد در حالي كه اشك‌هايشان جاري بود، بدنشان به لرزه افتاده بود، دست‌ و پايتان را مي‌بوسيدند و براي لمس كردن شما در صفوف فشرده يكديگر را هُل مي‌دادند. قلب سنگ هر ظالمي با ديدن چنين صحنه‌هايي بايد نرم مي‌شد و ذهن هر تاريك‌انديش خودخواهي با انديشيدن درباره خلوص اين آدم‌ها بايد از نور خداخواهي روشن مي‌گشت. آه، كه تقدير شومتان مهلت شرم كردن به شما نداد و راهي براي توبه‌كردنتان باز نشد.
ما كار كرديم، تحقيق كرديم و خدمت كرديم و نتيجتاً شما ثروتمندتر، قدرتمندتر و محبوب‌تر شديد و ما فقيرتر، ضعيف‌تر و منفورتر شديم. منفورتر شديم چون هر جا كه بخاطر شما درگيري و مشكلي بود ما جلودار بوديم و محبوب‌تر شديد چون هركار بزرگ و خوبي كه انجام مي‌شد به شما نسبت داده مي‌شد و حرف از حمايت شما بود. ضعيف‌تر شديم چون تمام انرژي‌مان صرف شما و راه شما مي‌شد و قوي‌تر شديد چون همه ديده‌ها و نتايج مثبت معطوف به شما بود. فقيرتر شديم چون به ندرت فرصت كار كردن براي خود را داشتيم و ثروتمندتر شديد چون تمام دست‌رنج‌هاي مادي و معنوي ما مال شما بود و چون چكيده ناب‌ترين تحقيقات علوم انساني و متافيزيكي را و پاك‌ترين احساسات عاشقانه را به رايگان و بلكه با منت، مال خود كرديد.
چه دوستان معصومي كه بخاطر وعده‌هاي شما از همسرانشان جدا شدند تا به حرمسرايتان بپيوندند و چه دختراني كه در انتظار ازدواج كردن با شما سال‌هاي سال، روز و شب به اسم خدا براي شما كار كردند تا به ميانسالي رسيدند و شما تنها با بعضي از بهترين‌هاي‌ آن‌ها، آن هم پشت پرده رابطه داشتيد زيرا معتقد بوديد "چرا ديگران را نااميد كنم؟ بگذار تا آخرين شبنم زندگي‌شان را برايم كار كنند، هميشه التماسم كنند، نامه عاشقانه بنويسند، گريه كنند، فرياد بكشند، بيهوش شوند و چه بهتر كه بميرند و در روحم يعني كارنامه كاري و افتخاراتم جاودانه شوند".
حالا به زندگي عادي برگشته‌ام، خبري از هشدارهاي هولناك شما نيست. خبري از مجازات‌ها و خيالبافي‌هاي شما نيست زندگي‌ بيمار گذشته روز به روز بهبود يافت. اي كاش مي‌توانستم سلامتي همه دوستانم را ببينم اما حقيقت تلخ است. همه نمي‌توانند بپذيرند. ده پانزده سال عمرشان را در اشتباه بوده‌اند، همه اين امكان را نداشته‌اند شما را از دور و نزديك مشاهده كنند و تناقض‌گويي‌هايتان را پيدا كنند. همه كه دوستان و مشاوران خوب در كنارشان ندارند، خانواده دلسوز ندارند، همه هم فرصت بازگشت ندارند زيرا شما تا اعماق روحشان نفوذ نموده‌ايد و آن‌ها را در سحر خود تسخير كرده‌ايد.
ديگر نه من مي‌توانم با شما بمانم نه شما مي‌توانيد با من بمانيد. نه شما براي من چيز پنهاني داريد نه من براي شما اعتراف نكرده‌اي، نه براي شما آبرويي مانده نه براي من حرمتي، نه براي شما راه بازگشتي وجود دارد و نه براي من آه بخششي، نه شما راست مي‌گوييد و نه من ديگر دروغ‌هايتان را باور مي‌كنم، نه شما مرا دوست داشته‌ايد و نه من مي‌توانم شما را دوست داشته باشم. همه اين‌ها بخاطر اين است كه پرده‌هاي ميان ما افتاده، تقديرتان رسوايتان كرده. سخنان‌تان متعفن شده و فريبكاري‌هايتان آشكار، گذشته‌تان ديگر باز نخواهد گشت، و جنايت‌هايتان جبران نخواهد شد، پس فاصله من و شما ديگر هزاران سال نوري است نه بخاطر اينكه من به نام خدا توهين كرده‌ام بلكه چون شما از نام خدا سوء‌استفاده كرده‌ايد و اين شرطي بود كه خود شما با شاگردانتان گذاشتيد.
در آخر گمان نكنيد كه بخاطر همه فريبكاري‌هاي شما، از دين و آيين خداوند زده مي‌شوم و بر مي‌گردم، خيال خام نكنيد كه فاسد مي‌شوم، دنياپرست مي‌شوم، مثل شما عقده‌ به دل مي‌گيرم و تصور نكنيد روزي را كه بخاطر سوء‌استفاده شما از نام خدا، خداي خودم را رها مي‌كنم. نه، هرگز، چون شما و انديشه‌ها و رفتارهايتان، زندگي و عاقبت‌تان براي من عبرت بوده است لااقل از اين نظر بزرگ‌ترين معلم من هستيد و بزرگ‌ترين تجربه من. تجربه‌اي كه به بهاي سال‌ها بردگي در خدمت شما به دست آورده‌ام تجربه‌اي كه به بهاي خون دل خوردن پدر و مادرم، دور شدن از عزيزانم و ويران شدن زندگي‌‌ام كسب كرده‌ام و برايم خيلي خيلي گران تمام شده است بخاطر همين آن ‌را به بهاي ارزان "دنيا" نخواهم فروخت آري نخواهم فروخت بلكه آن را براي نابودي شما و امثال شما به مردم وطنم هديه خواهم داد. از اين به بعد خواهم نوشت و خواهم نوشت تا من آخرين نسلي باشم كه بردگي از اين نوع را تجربه مي‌كند و پس از من دوستان و عزيزانم بتوانند در امنيت و آسايش زندگي كنند اما شما نمي‌توانيد انگيزه‌اي كه در ذهن دارم را و عشقي كه در قلب مي‌پرورانم را درك كنيد. درد دل با كسي كه دل ندارد خود بزرگ‌ترين درد است. پس شما را رها مي‌كنم و با خداي خود مناجات مي‌كنم. او سخت‌گيرترين انتقام‌گيرنده‌‌ها و برترين قدرتمندان است داناي دانايان و تواناترين توانمندان است. او اعدل‌العادلين است و او دادرس دادخواهان دردمند است. از او بترس و منتظر ضربه هولناك او باش.
بار الهي! تو شاهد باش، كه من در جستجوي تو به همه جا سركشيدم به همه ويرانه‌ها، باغ‌ها، لابه‌لاي برگ‌هاي درختان، مرداب‌ها، رودخانه‌ها، درياها، در اعماق زمين و آسمان‌ها، در آواز پرندگان و پرواز پروانه‌ها، در كتاب‌ها و در انسان‌ها . . . و تو را نيافتم اما معجزاتت مرا يافتند و در آغوشم گرفتند، دست‌هاي تو از پشتِ كمك‌هايت لمس كردني بود. در راه يافتن تو، تو را گم كردم ولي عاقبت تو مرا يافتي.
بار الهي! تو شاهد باش كه من به اميد تو به دنبالت گشتم و براي تو خدمت كردم و و در راه تو به بيراهه رفتم. خدايا جوان بودم پير شدم، توانا بودم ناتوان شدم، سلامت بودم بيمار شدم، زيبا بودم زشت شدم، زندگي داشتم مدفون شدم، پوسيدم و روحم از هم پاشيد بشنو كه شيادان و دروغگويان با ما چه كردند.
بار الهي! تو شاهد باش كه در اين چند روز دنيا چه بلاها كه بر سرم نياوردند و چه رياكاري‌ها و فريبكاري‌ها كه نديدم و چه افسانه‌ها كه نشنيدم و چه غذاهاي مسموم كه نخوردم، دزدان و راهزنان معنوي همه چيزم را ربودند و تنها چيزي كه برايم مانده تو هستي زيرا تو آمدني نبودي كه رفتني باشي، به دست آمده نبودي كه از دست بروي اما حالا بيمار و خسته‌ام مرا درياب.
بار الهي! تو شاهد باش كه گرگان زمان چطور روح مردمان حقيقت‌جويت را دريدند، از گوشتشان خوردند و از خونشان نوشيدند و لاشه‌هاي بي‌جان آن‌ها را رها كردند خدايا لعنتشان كن لعنت.
بارالهي! تو بودي و مي‌ديدي تلاش‌هايم را و مي‌شنيدي صداي گريه‌هايم را و لمس مي‌كردي دردهايم را. خدايا تو با من بودي چون من هم تو را حس مي‌كردم و چون تو در لحظه سقوط نجاتم دادي. خدايا قول مي‌دهم ديگر غير از كلام تو به هيچ كلامي گوش ندهم و غير از رسول تو به هيچ‌كس انس نگيرم و جز تعليم مقدس تو به هيچ تعليمي جان نسپارم و ايمانم را به هيچ‌كس نسپارم تا در روز ابديت و تا روز ابديت كه به تو تقديمش كنم. 






نوشته شده توسط فرهاد خادمي | ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۹:۳۷:۵۲ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


داستاه شاه و پري ، حكايت دختري است كه با وساطت فردوست و مادرش به دربار راه يافت و رؤياي ملكه شدن در ذهن مي‌پروراند و مدتي انيس و مونس شاه شد. سرانجام شاه پس از ازدواج با ثريا اسفندياري وي را همچون تفاله‌اي به بيرون پرت كرد، و روياي كاخ آرزوهايش مثل حباب تركيد. پروين غفاري در واقع مأمور سرگرم كردن شاه در روزهاي جدايي شاه و فوزيه بود.

پروين فرزند ميرزا حسن غفاري همداني ، كه خودش اهل تفرش بود، وي در جواني در مجلس شوراي ملي كاري كرد و آخرين سمت وي مشاور رييس بازرسي مجلس بود. به گفته پروين او مردي دقيق و آزادي‌خواه خوش نام بود و هميشه به مبارزات عليه استبداد فخر مي‌كرد. به همين دليل پس از آشنايي پروين با شاه و رفت و آمدش به دربار ؛ همواره درباره خطري كه در كمين وي بود، به او هشدار مي‌داد.

ميرزا حسن غفاري مي‌گفت: «دخترم پري، من عمري در مبارزه عليه استبداد گذرانده‌ام ، آيا پاداش من بايستي اين باشد كه دخترم طعمه سگ مستبد ديگري باشد؟» اما پري روياي ملكه شدن و راه يافتن به دربار و شركت جستن در شب نشيني‌هاي با شكوه داشت. و به هيچ چيز ديگر فكر نمي‌كرد و تصور مي‌كرد شاه سرانجام با وي ازدواج خواهد كرد.


فردوست دلال آشنايي شاه و پري

پري دختري 16-17 ساله، مو بور، بلند قامت و زيبا بود؛ كه فردوست در يك مهماني در باشگاه افسران وي را همراه مادرش ديد. فردوست در همين مهماني به مادر و دختر نزديك مي‌شود و خود را معرفي نمود؛ فردوست را شناختند و با هم گرم گرفتند.

فردوست در كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوي مي‌نويسد:
«.... تصور كردند كه براي ازدواج خود آمده‌ام، به هر حال آدرسشان را گرفتم و ماجرا را به محمدرضا گفتم، محمدرضا گفت: مادر و دختر ار به سرخ حصار بياور؛ آنها را به سرخ حصار بردم، پس از مدت كوتاهي محمدرضا آمد، شاه را معرفي كردم، پس از معرفي، شاه مدتي با دختر قدم زده و پس از يك ساعت نزد من آمدند و محمدرضا گفت: كه با پري قرار گذاشته است...»

فردوست يكي دو بار پري را به كاخ مي‌برد ولي بعد راننده محمدرضا اين كار را نجام داد. فردوست مي‌گويد: «محمدرضا مبالغ زيادي پول به او داد كه در جريان نبودم».


از آشنايي تا جدايي:
خانه‌ي پري غفاري در «نظاميه» حوالي ميدان بهارستان بود. وي دوران ابتدايي را در مدرسه‌ي «نوروز» و دوره دبيرستان را در دبيرستان «شاهدخت» كه در خيابان شاه آباد بود، سپري نمود. پري هنوز پانزده سال بيش نداشت كه با تباني مادرش و خانواده اسعدي نظام، بر سفره عقد نشاندند ، وي كه دوشيزه‌اي دبيرستاني و بي‌خبر بود به عقد علي آشوري ـ پسر اسعدي نظام ـ در آمد.

عقد نافرجام پري و علي آشوري كه بر اثر توطئه چيني ـ مادر پري و پدر علي ـ طراحي شده بود؛ پس از گذشت چهار ماه استحكام خود را از دست داد، و مادر پري فهميد كه اين پلكان ترقي محكم نيست ، پس از طريق ديگري سعي نمودكه در بدبختي دخترش كوشا باشد ... پري از همان ابتدا با اكراه به عقد علي آشوري در آمده بود. مادر پري هم با وساطت حسين فردوست تلاش كرد كه طلاق او را بگيرد.

نمايش فردوست و مادر پروين براي ديدار با شاه بسيار جالب است. پري در خصوص اولين ديدار با شاه گفت : «... احساس كردم كه بروي ابرها گام بر مي‌دارم، از اينكه در كنار شاه قدم مي‌زنم خود را خوشبخت احساس كردم و غافل از اينكه همچون صيدي دست و پا بسته اسير يك سفاك شده‌ام».

شاه و پري با هم قرار بعدي گذاشتند؛ فرداي روز ملاقات ، شاه ساعت يازده صبح زنگ زد و گفت : «... من تمام شب به ياد تو بودم، مي‌خواهم امشب در كاخ ميهمان من باشيد، تا بيشتر با هم آشنا شويم».

آن روزها همه مي‌دانستند كه فوزيه ايران را ترك كرده است و خيال بازگشت هم ندارد. از سوي ديگر مادر پري با همدستي فردوست و گرفتن وكيلي به نام ارسلان خلعت‌بري،‌ طلاق او را از علي آشوري گرفتند، مادر پري فكر مي‌كرد كه از اين پس دخترش ملكه ايران خواهد شد.

پري با فسخ عقد با علي آشوري، آزادي خود را به دست آورد، روياي هر شب وي دربار و در كنار شاه بودن بود. پدر پروين (پري) مخالف رفتن دخترش به دربار بود و زنش را مؤاخذه مي‌كرد . (10)

ساعت هفت صبح بود كه اميرصادقي(راننده شاه) آمد و ماشين وي را به سوي كاخ برد.

پري به همراه اميرصادقي به كاخ رسيدند ... اميرصادقي رفت و وي را تنها گذاشت، دستي از پشت به شانه‌ي پري خورد، برگشت، شخص شاه بود ... بوي گند شراب و ادكلن در هم آميخته بود ... براي اولين بار در نزد شاه شراب گيلاس را سركشيد ،‌گلويش سوخت ... سرش گيج رفت ... دومين جام را نيز شاه برايش ريخت ، اين بار آرام آرام به گلويش سرازير كرد .... پس از مدتي به زمين افتاد ... وقتي صبح كه از خواب بيدار شد، دوران كودكي و دوشيزه‌گي را از دست داده بود ... احساس پليدي به وي دست داد ... هنوز با اعليحضرت عقد زناشويي نبسته بود.

شاه از پري مي‌خواهد اين ماجرا را به كسي ـ حتي پدر و مادرش ـ نگويد تا زماني با يك تشريفات رسمي مراسم عقد اجرا شود.

اكنون از ماجراي شبي كه در كنار شاه بود يك ماه مي‌گذرد ، وي در اين يك ماه ديگر هيچ شبي را در كاخ نخوابيده بود.

شاه دستور داده بود در خيابان كاخ، خانه‌اي براي وي خريداري شود تا نزديك شاه باشد و هر ماه پنج هزار تومان نيز به مادر پري قرار بود پرداخت نمايد تا هزينه زندگي وي تأمين شود.
شاه پري را از پرخوري و نوشيدني زياد بر حذر مي‌داشت تا هميشه زيبا و خوش اندام بماند ... وي هفته‌اي سه روز در كنار شاه بود؛ روز‌هاي شنبه، دوشنبه، چهارشنبه ... به سفارش شاه ، خياط و آرايشگر او را هم چون عروسكي در مي‌آوردند تا ساعتي از لحظات شخصي شخص اول مملكت را سرگرم خود كند.

پروين غفاري در خصوص هم نشيني با شاه مي‌گفت :«.. هنگام صرف شاه آرام آرام مشروب مي‌خورد و گاهي گيلاس مرا هم پر مي‌كند ... گاهي دور از چشم محافظان و زير درختان بر روي زمين يا نيمكتي مي‌نشستيم ؛ او در چنين مواقعي دست مرا مي‌گرفت و چشم در چشم من مي‌دوخت و سعي مي‌كند مرا به سبك هنرپيشگان آمريكايي ببوسد .. حدود ساعت يازده شب سرگرمي صاحب عروسك تمام شده است و عروسك بايستي به گنجه‌اش باز گردد.»

پري مي‌گويد: «من همچون فاحشه‌اي كه پس از انجام وظيفه‌اش، دستمزد مي‌گيرد، هديه‌هاي او را در كيفم مي‌گذاردم ... حداقل فايده اين طلاجات دلخوشي مادرم بود».

مادر پري فكر مي‌كند؛ شاه و پري دوران نامزدي خودشان را مي‌گذرانند، پري يقين دارد كه ازدواجي در كار نيست.

شاه به پري مي‌گويد: «مي‌خواهم زيبا و خوش اندام بماني ... تو نبايستي حامله شوي ... آشفته به سويش برگشتم و فرياد زدم، تو سه ماه است؛ هر چه خواسته‌اي ... حال مي‌گويي نبايد حامله شوي ... اعليحضرت عزيز من حامله‌ام ... حامله ... تو نمي تواني با خريدن يك خانه خرابه مرا گول بزني ... بايستي با من ازدواج كني ... شاه برگشت و گامي به سوي من برداشت، در چشمانم نگريست ... دستش را بالا برد و بر گونه‌ام فرود آورد .... احمق ديوانه چرا گذاشتي حامله شوي؟
گفتم تو اين طفل را در شكم من كاشتي ... حال مي‌گويي چرا حامله شده‌ام ... شاه دستانش را روي شانه‌ من گذاشت... گفت : ببين پروين تو بايستي اين جنين را سقط كني».

پري اصرار مي‌كند كه چنين را سقط نخواهد كرد ... اصرار مي‌كند كه شاه او را عقد كند، شاه وي را با طپانچه تهديد به مرگ مي‌كند، ... اما شليك نكرد ... با طپانچه ضربه‌اي به شقيقه‌ي وي زد و فورا به زمين افتاد ... به دستور شاه به خرابه‌اش برگشت.

بعد از برگشت به خانه روز بعد شاه تلفن زد و پري محكم گوشي را به زمين كوبيد، و ارتباط شاه و پري قطع شد ... مادر پري از اين حركت نگران شد و پري را مؤاخذه نمود كه اين چه حركتي بود كه با شاه مملكت كردي ... چهار روز از اين جريان درگيري شاه و پري گذاشت، پري بستري بود ، ديگر از دربار صداي تلفن شنيده نمي‌شد ... ساعت شش عصر زنگ در خانه به صدا در آمده ، اميرصادقي با يك دسته گل با شكوه از طرف شاه به ديدن وي آمد. و گفت: «اعليحضرت نگران حالتان هستند».

شيطنت زنانه در وجود پروين دوباره گل كرد ... صحنه سازي كرد ... مي‌دانست كه اميرصادقي اين نمايش را به اربابش گزارش خواهد كرد ... پس صحنه را داغ‌تر كرد ... ميان گريه گفت: « به اعليحضرت بگوييد ديگر مرا نخواهيد ديد ... من خودم را خواهم كشت».

هديه‌اي كه شاه فرستاده بود كليد و سند يك خانه در خيابان كاخ بود ... به هر حال پري مغلوب شاه شد، سعي كرد او را براي خودش حفظ كند ... و يا اين كه از قبل دربار ثروتي براي خود فراهم كند ...

پري مجددا از شاه خواست كه وي را عقد كند، شاه هم با يك شرط حاضر شد كه او را به عقد خود در آورد و آن اين كه كورتاژ جنيني بود كه در شكم داشت. ... پري شرط شاه را پذيرفت منوط به اين كه قبل از عمل به عقد يك ديگر درآيند.

شاه با شنيدن اين حرف پري به شدت وي را بوسيد و گفت :«در يك ميهماني شام تو را عقد خواهم كرد، اما اين مجلس خصوصي خواهد بود و به جز نزديكان من كسي نبايد از اين سند بويي ببرد».

[دراين] زمان فردوست مأمور بود كه در كنار پري باشد و حوائج وي را برآورده كند، وي در ميان زنان مي‌لوليد و شوخي مي‌كرد.

شب موعد فرا رسيد ميهمانان بسياري در مجلس عقد حاضر شدند، از نزديكان شاه : اشرف و شمس ، احمدرضا و حميد رضا و محمود رضا از دعوت شدگان بودند؛ اشرف در آن مجلس گفت : «صيغه شدن كوس و نقاره نمي‌خواهد ».

پس از صرف شام اعليحضرت اجازه دادند كه عاقد حاضر شود، عاقد حسن امامي، امام جمعه تهران بود، چند جمله‌اي را خواند ... كه پري در آن عالم مستي نفهميد و بعد راهش را كشيد و رفت...

شاه در آن مجلس به پري گفت :«به كوري چشم فوزيه امشب مي‌خواهم خود را در ميان امواج گيسوان پروين غرق كنم ... بعد به دست گره گيسوان مرا رها كرد و موهاي انبوه من پريشان شد .... من هم كه نيمه مست بودم دست به گردن او انداخته و .....

فرداي آن روز پري و محمدرضا با هواپيما به بابلسر پرواز كردند، شاه هنگام سفر به اين شهر از وي خواست كه در بازگشت از سفر، تا دير نشده اين جنين را از بين ببرد، چرا كه ترس شاه از اشرف بود، اگراشرف از جريان حاملگي بويي مي‌برد تمام دنيا را خبردار مي‌كرد، او نمي‌خواهد هيچ زني در كنار شاه باشد ... اشرف فكر مي‌كرد كه شاه ، پري را براي پر كردن اوقات تنهايي و در غياب فوزيه به كاخ آورده است. شاه گفت : «چون ترا صيغه كرده‌ام، اشرف نمي‌توانست بر چسب هوسبازي و زن بارگي به من بزند ... تو نگران نباش به محض اينكه وضع فوزيه روشن شود ازدواج‌ها رسمي خواهد شد . شاه گفت : ملكه‌ي كشوري سراغ داري كه زيباتر از تو باشد " پري به شاه قول داد كه پس از بازگشت از بابلسر نسبت به سقط جنين اقدام خواهد كرد ... شاه تبسمي كرد و گفت : " قبلا سفارش اين كار را به پروفسور عدل كرده‌ام و خود اين كار را سر و سامان خواهد داد ... به شاه گفتم يونايي موطلايي تو در خدمت توست ... "

پس از بازگشت از سفر ، فردوست به خانه پري در خيابان كاخ رفت و مأموريت داشت كه وي را به نزد پروفسور عدل جهت عمل كورتاژ ببرد .

با اين عمل ، پري سلامت جسماني و رواني خود را از دست داد به قول خودش آثار و عواقب آن را هنوز كه هنوز است تحمل مي‌كند ، پس از عمل كورتاژ به دليل عفونت اعضاي داخلي تا لب مرگ پيش رفت و فردوست و ايادي پزشك مخصوص شاه و خود شاه به عيادت وي آمدند .

پري هنگام عيادت شاه از وي، به او گفت : " ببين عدل شما با من چه كرده است " شاه منظور پري را از اين جمله دو پهلو فهميد و تبسمي كرد و دستان وي را گرفت و از جيب بغلش ، از درون يك جعبه شيشه‌اي كوچك ، انگشتري با نگين درشت ياقوت كبود بيرون آورد و در انگشتان وي كرد ... و گفت : " پروين سعي كن زود خوب شوي ... يونايي زيباي من هستي ... خانه قلبم سرد و تاريك است و بيا و گرمش كن ...

پس از سقط جنين ، رابطه پري و شاه مستحكم‌تر شد ، و ماه عسل دوباره شروع شده – عشق شاه زن و هواپيما و رانندگي بود – بزم‌ها و ميهماني‌ها برقرار است و جام‌ها هم به سلامتي شاه و پري تهي مي‌شد ...

پري ديگر در صرف مشروبات الكلي حرفه‌اي شده بود ... محمدرضا بعضي شب‌ها ترياك پهن مي‌كند ؛ و پري نيز گاهي بستي مي‌زند ... آخرين هديه شاه به پري يك انگشتر با نگين زمرد در شب تولدش بود .

شاه از اينكه پري در محافل و مهماني‌ها گرم مي‌گرفت ، ناراحت مي‌شد و مي‌گفت : " بعضي‌ وقت‌ها مي‌بينم تو در محافل و مهماني‌ها گرم مي‌گيري و آنها بر دستت بوسه‌ مي‌زنند ؛ اگر روزي بدانم با كسي به جز من رابطه داشته‌اي زنده نخواهي ماند ، چشم و گوش‌هاي من ، كوچكترين حركت تو را به من گزارش مي‌كنند ، همان طور كه از كار فوزيه با خبر شدم هم از كارهاي تو با خبر خواهم شد .


پس از طلاق فوزيه
با رسميت يافتن طلاق فوزيه در سال 1327 ، روزنه‌ي اميدي براي ازدواج پروين با شاه دوباره گشوده شد ، اما محمدرضا دو هفته‌اي پس از اعلام رسمي طلاق به گوشه انزوا خزيد ، و زمان آن رسيده بود كه پري با تمام قوا وارد ميدان شود و به هر صورت جاي فوزيه زن اول شاه را پر كند ، اما چه خيال عبثي بود . اولين ملاقات پس از دوره انزوا كه پيش آمد ؛ شاه همچنان مغموم بود ... شاه در حالت ناراحتي به پري گفت : " اگر روزي به من خيانت كني تو را خواهم كشت " . شاه به پري گفت كه فوزيه به وي خيانت كرده است .

به مروز زمان شاه نسبت به پروين بدبين شده بود و رفتار وي را زير نظر داشت ، به طوري كه با وجود اين كه مسافت بين خانه پري و شاه زياد بود ، در يك شب تابستاني ... مردي از ديوار خانه او پايين پريد ، شخص شاه بود ؛ اتاق وي را جستجو كرده و به حياط بازگشت ...
پري به شاه گفت : " آيا صحيح است كه شخص شاه از ديوار منزل كسي بالا برود؟"
شاه پاسخ داد : "به من گزارش داده بودند كه مردي در خانه شماست."
بعدها چندين بار شاه از طريق ديوار به خانه پري آمده و قصدش اين بود كه در كنار وي باشد : البته پري از اين طريق آمدن شاه احساس شعف مي‌كرد .

البته در بدبيني شاه نسبت به وي نبايد از نقش اشرف غافل بود ؛ پروين در كتاب «تا سياهي...» نقل مي‌كند :
"در شبي من بيرون زير آلاچيق كنار خواهرم خوابيدم ، يك دفعه از درون اتاق خوابم صداي انفجار نارنجك آمد ، من متقاعد شدم كه اشرف قصد از بين بردن مرا دارد ."
اشرف در يك مهماني سعي كرد از طريق قهوه پري را مسموم كند كه اين دومين سوء قصد به جان وي بود و پري تصميم گرفت رابطه خود را با اشرف قطع كند. با دسيسه‌هاي اشرف كم كم شاه باور كرد كه پري به وي خيانت مي‌كند و شب‌هايي كه با او نيست با ديگران سر مي‌كند ، اين گونه شد كه زمينه اختلاف و درگيري بين شاه و پري پيش آمد .

روزي شاه به پروين گفت : " پروين از من سير شده‌اي و دلت براي مردان ديگر پر مي‌كشد " اشرف مي‌گفت اين دختر خوشگل است و بايد بميرد ، زيبايي شومي دارد .

به هر حال ارتباطات و مهماني‌هاي پري با مردان ديگر و بوسيدن دست‌هاي وي به وسيله ديگران شاه را رنج مي‌داد و باعث اين اختلاف شد ؛ شاه حتي ايادي را نزد وي فرستاد تا از اين اعمال دست بردارد ، پري با شيطنت زنانه سعي كرد توجه ايادي را به خود جلب كند و به حالت غش خود را به آغوش ايادي انداخت ، پري از ايادي خواست كه حامي او باشد ؛ دوستي شاه و پري به روزهاي پاياني آن رسيده است . وي از ايادي خواست گاه گاهي به عيادتش بيايد و گيلاسي با هم بنوشند .

شاه از پري قهر كرده بود ، به مدت دو ماهي نه تلفني و نه حضوري ، ارتباطي با هم نداشتند. پري هم هيچ تلاشي براي تماس با وي نكرد ، براي اينكه مي‌خواست شاه را اذيت كند ؛ مجالس شبانه بر پا بود و شب‌هاي پري در كنار دوستانش سپري شد . و تا سپيده‌دم بانگ نوشانوش بلند بود ؛ بساط قمار و ترياك نيز برقرار و پري هم شمع محفل دوستان بود .

مطب دكتر ايادي در خيابان كاخ ، نزديك خانه پروين بود ، به بهانه عيادت به خانه وي رفت و آمد مي‌كرد ... ايادي پس از اظهار لطف و علاقه و عشق پري به خود ؛ با بي پروايي به خانه وي مي‌آمد ... و جواهراتي به وي داد ... از وقتي كه ايادي مبالغي به پري مي‌داد ، مادرش از وي اظهار رضايت مي‌كرد .

در اين آشفته بازار قهر شاه و پري ، برادر محمدرضا ، غلامرضا ، پروين را به باغ دعوت كرد ، پري هم دعوت وي را اجابت كرد و به باغ رفت و درون اتاقي بزرگ ... روي ميز انواع اغذيه و اشربه به چشم مي‌خورد ... در نگاه غلامرضا تمنا موج مي‌زد ... پري به غلامرضا گفت اگر برادرت من و شما را در يك باغ و در يك اتاق ببيند چه خواهد كرد ؟ غلامرضا گفت : هيچ كاري نخواهد كرد . خوشحال هم خواهد شد ؛ به او گفتم : نه چنين نيست ، من و شما را خواهد كشت .

پري با وجود اين كه از قيافه‌ي غلامرضا و ايادي بدش مي‌آمد ، اما به خاطر پول و موقعيت‌شان آن‌ها را در ميان مشت‌هاي خود حفظ كرد .

پروين ماجراي فراهم شدن زمينه‌هاي ازدواج شاه ثريا را از زبان غلامرضا شنيد ، مادر پروين هم اين خبر را از طريق فردوست شنيده بود . سرانجام بر اثر تلاش‌هاي شمس ، محمدرضا به ازدواج با ثريا تشويق شد ، و در يكي از روزهاي مهر ماه 1328 فردوست به خانه پري آمد . او " پيك جدايي " بود ، مقاديري وجه نقد با خود آورده بود و پيغامي از شاه كه همه چيز بين شاه و پري تمام شده است . با شنيدن اين خبر پري ، به اين حقيقت پي برد كه مأموريت اين عروسك موطلايي به سر آمده و حال بايستي لال شود و چيزي از اين رابطه و رفت و آمد به كاخ نگويد .

آخرين ديدار شاه و پري در مراسم ازدواج محمدرضا با ثريا بود ؛ كه مادر پري دو كارت دعوت را از طريق فردوست به دست آورده بود ؛ و پري سعي كرد با بهترين آرايش در مراسم شركت كند و با همه گرم بگيرد و شاه را رنج بدهد ... شاه با ديدن پري اخمي كرد و تعجب مي‌كند چه كسي او را دعوت كرده است ...

سرانجام داستان پري و شاه با ازدواج ثريا به پايان رسيد و پري روزهاي پس از جدايي را با افرادي چون غلامرضا برادر شاه ، ايادي پزشك مخصوص شاه و خاتم خلبان مخصوص شاه سپري نمود و بعد وارد عرصه سينما شد و به بازيگري پرداخت.





---------------------------------
پي‌نويس‌ها :
1. غفاري ، پروين ، تا سياهي ... در دام شاه ، مركز ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1376 ، ص 10
2. همان
3. حسينيان ، روح‌الله ، چهارده سال رقابت ايدئولوژيك شيعه در ايران (1356-1343) ، مركز اسناد انقلاب اسلامي ، تهران ، 1383 ، ص 45
4. فردوست ، حسين ، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي ، خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست ، ج 1 ، اطلاعات ، تهران ، 1370 ، ص 206
5. همان
6. غفاري ، پروين ، پيشين ، ص 13-16
7. همان صص 22 و 21 و 20 و 17
8. همان ، ص 23
9. همان صص 24-23
10. همان ، ص 26
11. در تهران آن روزگار شايع بود كه پس از طلاق فوزيه براي شب‌هاي تنهايي شاه دختران زيبا را شكار كرده و به دربار مي‌بردند ( ر. ك : حسينيان ، روح‌الله ، پيشين ص 45 ) ، غفاري ، پروين ، صص 33و 30 و 29 و 27
12. غفاري ، پروين ، ص 35-34
13. همان ، ص 34
14. همان ، ص 35
15. همان ، صص 39و 38و 36
16. همان ، ص 42-41
17. همان ص 43و42
18. همان ، ص 45-44
19. فرح ديبا در كتاب اسرار زندگي شاه و فرح در خصوص پروين غفاري و ارتباط وي با شاه مي‌گويد : " دختران جوان و نوجوان حتي گاهي با توصيه خانواده‌شان سراغ محمدرضا آمدند ... تا او را مفتون خود سازند ... معروفترين اين دختران " پروين غفاري "‌يك زن زيبا موطلايي بود كه دختر يكي از كارمندان ارشد مجلس شوراي ملي بود و از نوجواني معشوقه‌ي محمدرضا بود . اما عليرغم آنكه محمدرضا هم به او علاقه داشت ، والاحضرت اشرف و ملكه مادر او را از كاخ سلطنتي بيرون راندند و من حتي شنيدم از محمدرضا حامله هم شده بود كه دكتر يحيي عدل بچه او را سقط كرد .
فرح ديبا در ادامه مي‌گويد : من چون داستان روابط اين زن زيبا با محمدرضا را مشروحا از زبان چند تن از نزديكان شنيده بودم خيلي كنجكاو شدم تا او را ببينم ، اين زن زيبا در حقيقت قرباني زيبايي خودش شد با ساده‌انديشي فكر مي‌كرد ملكه آينده ايران خواهد شد و نمي‌دانست كه ملكه شدن علاوه بر زيبايي و وجاهت به علم و دانش و تحصيلات عاليه و تبحر در سياست هم نياز دارد . ( ر. ك : آتاباي ، ابوالفضل ، اسرار زندگي شاه و فرح ، انتشارات راه ظفر ، تهران ، 1382 ، ص 228 ) غفاري ، پروين ، پيشين ، ص 46.
20. غفاري ، پروين ، پيشين صص 47-46
21. همان ، صص 52و 51 و 50 و 47
22. همان ، صص 58و 57و 55و 54
23. پس از طلاق فوزيه شاه مجددا به زندگي پر عيش و نوش شب‌ها در كلوب‌هاي دانس ... ادامه داد شايعات زيادي درباره اسم خانم‌هايي بود كه در اين رفت و آمدها با اعليحضرت ديده مي‌شدند . " شاه در اين دوران " حتي آپارتمان‌هايي در تهران دست و پا كرد تا بتواند با زنان جوان خلوت كند كه معروفترين معشوقه شاه در اين دوره پروين غفاري بود ( حسينيان ، روح‌الله ، پيشين ، ص 45)
24. غفاري ، پروين ، پيشين ، ص 67
25. همان صص 67و68و70و74
26. همان صص 82و 79و 77
27. فرح ديبا عامل اصلي اخراج پروين غفاري از دربار را اشرف پهلوي و ملكه مادر مي‌داند ( ر. ك : آتاباي ، ابوالفضل ، پيشين ، ص 228) . غفاري ،‌پروين ، پيشين ، صص 89و86و85و83-82
28. غفاري ، پيشين ، ص 89
29. فرح ديبا درباره زندگي پروين غفاري پس از جدايي از شاه مي‌گويد : " اين زن زيبا و موطلايي بعد از جدايي از محمدرضا ستاره فيلم‌هاي سينمايي شد . و چون مردم ايران مي‌دانستند سالها معشوقه پادشاه آنها بوده است ، براي ديدنش به سينماها هجوم مي‌آوردند و همين استقبال از وي سبب شد به زودي به ستاره سينماي ايران مبدل شود . ( آتاباي ، ابوالفضل ، پيشين ، ص 228)
ثريا اسفندياري نيز در كتاب «زيباي تنها» به ارتباط شاه و پروين غفاري اشاره دارد كه پس از ازدواج ثريا با شاه ، پروين ديگر شاه را نديد . ثريا برخي از مطالب پروين غفاري را در كتاب «تا سياهي ...» را اغراق‌آميز و غير واقعي مي‌داند .
ثريا ادعا پروين را در خصوص اينكه شاه براي ديدن او از ديوار خانه‌اش بالا رفته و به داخل حيات پريده و نيز اين مطلب را كه اشرف پهلوي دوبار قصد كشتن او را داشته بعيد و اغراق‌آميز مي‌داند . ( ر. ك : طلوعي ، محمود ، زيباي تنها ، علم ، تهران ، 1384 ، صص 23-22 )








* نظر:


 


نوشته شده توسط فرهاد خادمي | ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۴۵:۲۱ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

فارس: پليس نيجريه يك بز را به اتهام سرقت مسلحانه بازداشت كرد. روستاييان معتقدند كه يك سارق مسلح براي فرار، خود را جادو كرده و تبديل به بز شده است.

روستاييان اين بز را در حالي به ايستگاه پليس بردند كه مدعي بودند اين بز همان سارق مسلحي است كه قصد دزديدن يك خودرو مزدا 323 را داشته و براي فرار با استفاده از جادوي سياه خود را به بز تبديل كرده است.

تونده محمد، رئيس پليس منطقه كوارا در گفتگويي تلفني به رويترز گفت:"اين گروه روستاييان پس از مراجعه به پليس اعلام كردند كه در حال قدم زدن بوده اند كه عده اي اوباش را ديده اند كه قصد دزديدن يك خودرو را داشته و آنها را تعقيب كرده‌اند اما يكي از آنها فرار كرده و ديگري تبديل به بز شده است."

وي گفت:"ما نمي‌توانيم اين ماجرا را باور كنيم اما بز را بازداشت كرده‌ايم. ما نمي‌توانيم اقدامات خود را بر اساس باورهايي تخيلي انجام دهيم. اين چيزي است كه بايد از نظر علمي اثبات شود."

اعتقاد به جادوگري در بخش‌هايي از نيجريه پر جمعيت‌ترين كشور آفريقايي بسيار گسترده است.


نوشته شده توسط فرهاد خادمي | ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۳۴:۵۷ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


سرمقاله دنياي اقتصاد 
يارانه‌هايي كه دولت‌، براي كمك به اقشار كم درآمد مي‌پردازد‌، مانند يارانه آرد، دارو، نهاده‌هاي كشاورزي و نظاير آن، همه ساله در بودجه عمومي دولت پيش‌بيني شده و به تصويب مجلس شوراي اسلامي مي‌رسد.
 

اين يارانه‌ها در بودجه سال جاري بالغ بر 12هزار ميليارد ‌تومان است‌. بحث‌ها و تلاش‌هايي براي هدفمند كردن و حتي حذف يارانه‌هاي آشكار‌، صورت گرفته است، ولي از آنجا كه اين‌گونه يارانه‌ها قاعدتا در اساس هدفمند هستند، لذا در باره آنها دل مشغولي چنداني براي دولتمردان و صاحب نظران وجود ندارد.
آنچه كه سال‌ها است موضوع بحث قرارگرفته و دغدغه دلسوزان است، يارانه‌هاي پنهان است كه عمدتا در نتيجه ارزان فروشي حامل‌هاي انرژي توسط دولت‌، ايجاد شده است‌. هيچ رقمي از بابت اين يارانه‌ها در پرداخت‌هاي بودجه عمومي دولت به‌چشم نمي‌خورد، ولي در بعضي از سال‌ها مثلا همين سال 87، به‌دليل افزايش بهاي نفت‌، برخورداري مردم از اين يارانه‌ها بيش از كل بودجه عمومي دولت بوده است‌. به همين دليل دولت‌هاي قبلي و به‌خصوص دولت آقاي خاتمي، از طريق ارائه لايحه برنامه چهارم توسعه و به‌خصوص ماده 3 آن روش‌هاي هدفمند كردن‌، وجوه حاصل از حذف اين يارانه‌ها را پيشنهاد كرد كه مورد مخالفت مجلس هفتم قرار گرفت و موضوع منتفي شد و حتي با تصويب مجلس هفتم هر نوع افزايش قيمتي در حامل‌هاي انرژي و چند مورد از خدمات دولت‌، ممنوع شد‌. با روي كارآمدن دولت نهم و افزايش چشمگير قيمت جهاني نفت‌، بحث ناعادلانه بودن ناشي از برخورداري طبقه مرفه به زيان طبقات كم درآمد از اين يارانه‌ها‌، مورد توجه جدي قرارگرفت و نهايتا منجر به تقديم لايحه‌اي به‌منظور هدفمندسازي يارانه‌هاي مربوط به حامل‌هاي انرژي به مجلس شد. در هنگام مطرح شدن اين بحث توسط رييس‌جمهور براي عموم، قيمت نفت بالاي 100دلاربود و به همين دليل رقم يارانه‌هاي پنهان حدود 90هزارميليارد‌تومان برآورد مي‌شد و از اي‌نرو وعده‌هاي زيادي به ملت بابت دريافت نقدي از محل حذف اين يارانه‌ها داده شد و حتي پرداخت ماهانه 40 تا 70‌هزارتومان به هر نفر‌، عنوان شد.
با فروكش كردن قيمت نفت به زير 40دلار اكنون لحن دولتمردان تغيير كرده و بحث اصلاح قيمت‌هاي حامل‌هاي انرژي جايگزين بحث هدفمند كردن يارانه‌هاي مربوط شده است و دولت تصور مي‌كند علاوه بر آنكه با اصلاح اين قيمت‌ها مي‌تواند وعده‌هاي داده شده كه حداقل بالغ بر 36‌هزارميليارد‌تومان است (براساس ماهانه 50هزارميليارد‌تومان براي 60ميليون نفر از جمعيت ايران) محقق سازد و حدود 24هزارميليارد‌تومان (40درصد رقم ناشي از افزايش قيمت‌ها) از كسري بودجه سال‌هاي 88 تا 90 را نيز، پوشش دهد.
براي اينكه مشخص شود از بابت اصلاح قيمت‌هاي ناشي از حذف يارانه‌هاي مربوط به حامل‌هاي انرژي با قيمت‌هاي فعلي نفت چه ميزان منابع در اختيار خواهد بود تا 60درصد آن به مردم و بقيه براي پوشش هزينه‌هاي صنايع مصرف كننده انرژي و تامين نيازهاي دولت مورد استفاده قرارگيرد، محاسبه زيرصورت گرفته است‌.
با توجه به اينكه مصارف انرژي در كشور عمدتا از منابع نفت و گاز كشور تامين مي‌شود، لذا با احتساب تفاوت قيمت نفت و گاز مصرفي با قيمت‌هاي قابل فروش توسط دولت (هزينه- فرصت) مي‌توان به ميزان يارانه‌هاي پنهان دست يافت‌. طبق ارقام منتشره توليد نفت روزانه كشور حدود چهارميليون و يكصدهزار بشكه است كه از اين ميزان حدود دوميليون و دويست‌هزار بشكه صادر و بقيه، يعني يك‌ميليون و نهصد‌هزار بشكه در روز يا حدود 700ميليون بشكه در سال، در داخل كشور مصرف مي‌شود‌.
اگر با توجه به اندازه دولت‌، ميزان مصرف سازمان‌هاي دولتي نظير ارتش، سپاه و وزارتخانه‌ها و موسسات وابسته به دولت حدود 200‌ميليون بشكه نفت در سال باشد و از آنجا كه افزايش درآمد از اين بابت‌، با هزينه ايجاد شده براي دولت برابري مي‌كند، لذا كل هزينه -فرصت ناشي از مصرف داخلي غيردولتي و با فرض هر بشكه نفت 34 دلار، حدود 17‌ميليارد دلار برآورد مي‌شود.
از طرف ديگر توليد گاز كشور كه تماما در داخل مصرف مي‌شود (صادرات و واردات گاز تقريبا مساوي است) بالغ بر 130ميليارد مترمكعب در سال است كه از اين ميزان حدود 30ميليارد مترمكعب صرف تزريق در چاه‌هاي نفت مي‌شود و حدس براين است كه حدود 20ميليارد مترمكعب نيز در كارخانه‌هاي پتروشيمي مورد استفاده قرار مي‌گيرد؛ بنابراين كل مصرف كشور بالغ بر 70ميليارد مترمكعب است‌.
با فرض مصرف 15ميليارد مترمكعبي سازمان‌هاي زير مجموعه دولت‌، مصرف مردم و صنايع از گاز طبيعي به حدود 55‌ميليارد مترمكعب در سال تقليل مي‌يابد كه با فرض معادل بودن هر بشكه نفت با 168 مترمكعب گاز، كل مصرف يارانه‌اي گاز حدود 330‌ميليون بشكه در سال خواهد بود‌. با توجه به قيمت پيشنهادي پاكستان براي گاز صادراتي ايران، يعني 60درصد معادل قيمت نفت‌، ترديد نبايد داشت كه هزينه - فرصت دولت از بابت صادرات كل گاز كشور‌، در كوتاه مدت حداكثر 50درصد قيمت نفت معادل آن است، يعني بشكه‌اي 17دلار؛ بنابراين كل هزينه - فرصت ناشي از مصرف گاز حدود 5/5‌ميليارد دلار خواهد بود‌. با اين حساب مجموع هزينه - فرصت دولت در صورت صادر كردن نفت و گاز مصرفي مردم با قيمت‌هاي فعلي نفت چيزي در حدود 5/22‌ميليارد دلار در سال است‌.
اگر فرض كنيم كه هزينه‌هاي دريافتي دولت از بابت فروش داخلي حامل‌هاي انرژي صرفا تكافوي هزينه‌هاي توليد (بدون مواد مصرفي) اين حامل‌ها را مي‌نمايد، كل منابع در اختيار دولت طي سه سال اجراي طرح هدفمند كردن يارانه‌هاي مربوط به حامل‌هاي انرژي‌، همان 5/22‌ميليارد دلار خواهد بود، ولي حتي بافرض تصويب لايحه و يكجا اجراشدن آن‌، منابع دراختيار دولت براي سال 1388 بيش از 5/22‌ميليارد دلار نيست كه طبق همان لايحه 60درصد آن، يعني سالانه مبلغ 5/13‌ميليارددلار آن به 8 دهك درآمدي قابل پرداخت است كه با فرض هر دلار 1000‌تومان‌، به هر نفر در ماه حدود 19هزارتومان خواهد رسيد.
بايد توجه كرد كه جهش قيمتي ايجاد شده در اثر حذف يارانه‌هاي انرژي‌، عدم پرداخت حداقل 40هزارتومان در ماه به هر نفر، نارضايتي عظيمي ايجاد خواهد كرد كه خود موجب پيدايش تنش‌هاي اجتماعي شديد خواهد شد‌. در مقابل درصورت عملي ساختن قول‌هاي دولت، كسري بودجه هنگفتي علاوه بر كسري بودجه سنواتي و كسري بودجه ناشي از كاهش شديد درآمد نفتي به دولت و ملت تحميل خواهد شد.
سوال ديگري نيز در مورد برآورد ميزان پولي يارانه‌هاي پنهان مطرح است‌، و آن چرايي استفاده از نرخ روز (دستوري) دلار در اين محاسبات، است. صاحب نظران مي‌گويند اگر به‌جاي به‌كارگيري نرخ 1000‌توماني براي برابري دلار در مقابل ريال، نرخ محاسبه شده براساس قدرت خريد ريال يعني حدود 500‌تومان براي هردلار را مورد استفاده قراردهيم‌، در آن صورت مثلا قيمت بنزين به نصف قيمت فوب آن در بنادر خليج فارس، يعني حدود 150‌تومان در هر ليتر تقليل مي‌يابد كه در آن صورت قيمت پيشنهادي 400‌تومان براي هرليتر بنزين در سناريو‌هاي مختلف دولت داراي توجيه نيست‌.


 
خدمت به مردم
كساني كه واقعاً دلشان براي اسلام و كشورشان مي تپد ، متوجه اين باشند كه پست ، ميزان نيست ، مقام ميزان نيست رئيس دولت يا رئيس مجلس بودن ميزان نيست ، اين مقامات تمام مي شود ؛ آني كه هست خدمت است.


دوره پاكدامنان انقلابي
علي‌محمد حاضري
تركيب كارآمد
عبدالكريم پهلواني
چرا ميرحسين؟
آرش كامراني
آقاي بوش، اين را بخوان

بارني براتينگام

تاريخ سكوت (بخش6)
محمدرضا تاجيك
دولت جنگ و نفت
سيدغلامحسين حسن تاش






نوشته شده توسط فرهاد خادمي | ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۱۵:۳۷ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


توضيح عكس: هيث كمپبل، در سمت چپ، همراه با همسرش دبورا و پسر سه ساله شان آدولف هيتلر.

آدولف هيتلر سه ساله دوباره به خبر ها بازگشته است. طبق گزارشات پليس نيوجرسي، سه شنبه شب سازمان خدمات جوانان و خانواده ي اين ايالت آدولف و دو خواهرش جويس لين آريان نيشن كمپبل يك ساله و هانسزلين هينلر جيني كمپبل 8 ماهه را از پدر و مادرشان جدا كرد.

هيتلر كوچك و والدينش پس از آن كه سوپر ماركتي در نيوجرسي از نوشتن نام او روي كيك تولدش خودداري كرد، به شهرت رسيدند.

هنوز علت اينكه چرا مقامات اين كودكان را از منزل خارج كرده اند، مشخص نيست. هيث كمپبل، پدر اين كودكان، بايد روز پنج شنبه در رابطه با اين پرونده به دادگاه برود.

فاكس نيوز گزارش داده است كه ممكن است دليل اين حادثه نام هاي بحث بر انگيز آن ها باشد.

هرچند قوانين مربوط به حقوق فردي مقامات را از گفتگو درباره ي جزئيات پرونده منع كرده اند، سخنگوي سازمان خدمات جوانان و خانواده روز جمعه تصريح كرد كه اين آژانس هرگز به خاطر نام كودكي او را از خانوده اش جدا نمي كند.

اما «راد اسمولا»، مدير مدرسه ي حقوق Washington and LEE، مي گويد نامي مانند آدولف هيتلر مي تواند باعث گرفتن آن ها از خانوده شان باشد.


نوشته شده توسط فرهاد خادمي | ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۰۶:۱۸ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


يك دختر 13 ساله كاليفرنيايي در ماه دسامبر روزانه 484 پيام كوتاه ارسال كرد كه به طور متوسط يك پيام در هر دو دقيقه از ساعات بيداري محسوب مي‌شود.

به گزارش ايسنا، پدر اين نوجوان آمريكايي به روزنامه نيويورك پست اظهار كرد: صورتحساب تلفن همراه 440 صفحه‌يي دخترش نشان مي‌دهد وي 14528 پيام كوتاه ارسال كرده است.

بر اساس آمار نيلسن، متوسط استفاده ماهانه از خدمات پيام كوتاه براي نوجوانان 13 تا 17 سال 1742 پيام است؛ خوشبختانه اين نوجوان مشترك خدماتي بود كه مي‌توانست با استفاده از آن پيام كوتاه نامحدود ارسال كند در غير اينصورت ممكن بود با صورتحساب سه هزار دلاري مواجه شود.


نوشته شده توسط فرهاد خادمي | ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۰۲:۰۰ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

 مشهور شدن فردي شبيه به اوباما در اندونزي

obama-lookalike-1.jpg
خبرنگار سايت ديدني ها - الهام اناس، عكاس اندونزيايي، در مراسم تحليف اوباما، رييس جمهور امريكا، شركت نداشت. اما به جاي آن و به خاطر شباهتش به اوباما، در يك برنامه ي تلويزيون اندونزي شركت كرد.

اناس 34 ساله، كه از بعضي زوايا شباهت فراواني به رييس جمهور جديد امريكا دارد، پس از پيروزي اوباماي 47 ساله در انتخابات ماه نوامبر در جاكارتا معروف شد، و حالا به خاطر شبيه بودنش به او صاحب درآمد شده است.

بسياري از مردم اندونزي به اوباما علاقه دارند زيرا وي پس از ازدواج مادرش، آن دونهام، با لولو سوئتورو ي اندونزيايي به مدت چهار سال در آن كشور زندگي كرده است. مادر اوباما پس از جدايي از پدر كنيايي او با اين مرد ازدواج كرد.

obama-lookalike-2.jpg
اناس مي گويد: «وقتي اوباما پيروز شد، همكارانم سر به سرم گذاشتند—مجبورم كردند كت و شلوار بپوشم و كراوات ببندم، و از من عكس هايي به عنوان اوباما گرفتند. عكس ها به سرعت در اينترنت پخش شد. شگفت انگيز بود. بعد از آن ايستگاه هاي تلويزيوني و آژانس هاي تبليغاتي با من تماس گرفتند.»

پس از اين وي در تبليغات دارويي ظاهر در فيليپين ظاهر شد كه در آن نقش اوباما را بازي مي كرد.

اناس گفت: «هرگز فكر نمي كردم كه به يك ستاره ي تبليغاتي تبديل شوم، بعد اين اتفاق افتاد. خيلي خوش شانس هستم.»

obama-lookalike-3.jpg
او با لبخندي بر لب گفت: «در فرودگاهي در مالزي بودم كه شخصي به طرفم آمد و پرسيد: شما اوباما هستيد؟ . وقتي از من خواست كه عكسي با من بگيرد و مرا به غذا دعوت كرد، خيلي تعجب كردم.»

اناس مي گويد اگر موفق به ديدن اوباما شود از او مي خواهد كه موضع محكمي در قبال مسئله ي اسرائيل و فلسطين بگيرد.







 
 


نوشته شده توسط فرهاد خادمي | ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۵۴:۵۲ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


 
 

دايره‌المعارف آنلاين Google Knol با مشاركت كاربران صد هزار صفحه محتوا توليد كرد.  

 
 

دايره‌المعارف آنلاين Google Knol با مشاركت كاربران صد هزار صفحه محتوا توليد كرد.

به گزارش ايسنا، سرويس Knol گوگل كه مخفف عبارت واحد دانش است، در ماه ژوييه 2008 راه‌اندازي شده و رقيب مستقيم دايره‌المعارف آنلاين ويكي‌پديا محسوب مي‌شود.

اين سرويس كه تنها شش ماه از زمان راه‌اندازي شدنش مي‌گذرد در مقايسه با بيش از 2 ميليون صفحه محتواي ويكي پديا هنوز كوچك به شمار مي‌رود. البته لازم به ذكر است كه تقريبا دو سال زمان برده تا ويكي پديا به اين شمار صفحه برسد.

ويكي‌پديا از سال 2005 رشد مداومي داشته كه به 500 هزار مقاله در سال مي‌رسد و گوگل تنها در صورتي مي‌تواند به اين نرخ رشد برسد كه بتواند نتايج knol را در نتايج جست‌وجو نشان دهد.

سرويس Google Knol به هشت زبان از جمله انگليسي، فرانسوي، آلماني، اسپانيايي و عربي موجود است و از سوي كاربران در 197 كشور بازديد مي‌شود.

اين دايره‌المعارف آنلاين برخلاف ويكي پديا كه به مشاركت كنندگان در ويرايش مقالات اجازه مي‌دهد صفحات آن را تغيير دهند و مقالات ارسال شده به اين سايت را تصحيح و ويرايش كنند از كاربران دعوت مي‌كند مقالات خود را در Knol بنويسند؛ همچنين عكس نويسنده در كنار مقاله‌اش در knol نمايش داده مي‌شود و مسووليت نوشته‌ها نيز با نويسنده است.


نوشته شده توسط فرهاد خادمي | ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۵۰:۱۵ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

فيلم خيالي- رومانتيك پرونده عجيب بنجامين باتن با كسب ١٣ نامزدي، از جمله بهترين فيلم سال، بهترين كارگردان، بهترين بازيگر زن نقش دوم، و بهترين بازيگر مرد بيشترين نامزدي كسب جوايز اسكار سال ٢٠٠٩ را به خود اختصاص داد.

چهار فيلم ديگر نامزد دريافت جوايز اسكار، زاغه نشين ميليونر، فراست/ نيكسون، كتاب خوان، و ميلك هستند.

همانطور كه انتظار مي رفت، هيث لجر، بازيگر فقيد هاليوود، كه يك سال از مرگ تصادفي او به علت استفاده از داروهاي آرام بخش مي گذرد، براي ايفاي نقش ژوكر در فيلم تازه بتمن، يكي از نامزدهاي دريافت جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مكمل شد. اما اين فيلم نتوانست نامزدي در رده بندي بهترين فيلم يا بهترين كارگرداني سال بدست بياورد.

فيلم زاغه نشين ميليونر با ١٠ نامزدي در رده بندي هاي مختلف از جمله موسيقي متن فيلم توانست از لحاظ تعداد نامزدي جوايز، در مقام دوم پس از بنجامين باتن قرار گيرد.

برد پيت و آنجلينا جولي هر دو در رده بندي بهترين بازيگر مرد و زن سال قرار گرفتند؛ برد پيت براي بازي در فيلمي كه اقتباس آزادي است از داستان كوتاهي به قلم اسكات فيتزجرالد، نويسنده معروف آمريكايي و در نقش نوزاد پيرمردي كه با گذشت زمان جوان تر مي شود و آنجلينا جولي براي شركت در اثري به كارگرداني كلينت ايستوود به نام بچه عوضي.

در رده بندي بهترين بازيگر زن نقش اول، نامزدي كيت وينسلت كه پيش از اين به خاطر بازي در فيلم «خيابان انقلابي» جايزه گلدن گلوب را بدست آورد به خاطر بازي در فيلم « كتاب خوان» بود و بازي درخشان او در خيابان انقلابي در نظر گرفته نشد. هم چنين بازي چشمگير هم بازي قديمي وينسلت، ليوناردو دي كپريو كه در فيلم خيابان انقلابي نقش مقابل او را بازي مي كند نامزدي اسكار به همراه نداشت.

از ديگر نامزدهاي بهترين بازيگر زن سال نقش اول، مريل استريپ است؛ به خاطر بازي در فيلم شك، فيلمي درباره وقايعي در يك كليساي كاتوليك. او با ١٥ نامزدي در طول سال ها ركورد دريافت نامزدي يك بازيگر براي جوايز اسكار را شكست.

بازيگران ديگر فيلم شك ، فيليپ سيمور هافمن ، امي آدامز و ويولا ديويس نيز هر يك نامزد دريافت جوايز اسكار در رده بندي بهترين بازيگر نقش مكمل مرد و زن شدند.

آن هاتووي بازيگر جوان هاليوود يكي ديگر از دريافت كنندگان نامزدي جايزه بهترين بازيگر زن سال اسكار براي بازي در فيلم « راشل ازدواج مي كند» است.

نامزدهاي ديگر جوايز بهترين بازيگر مرد سال ريچارد جنكينز، بازيگر قديمي هاليوود براي بازي در فيلم « ويزيتور»، شاون پن براي ايفاي نقش در فيلم « ميلك»، فرانك لانجلا براي ايفاي نقش نيكسون در فيلم فراست/ نيكسون، و ميكي رورك براي بازي در نقش اول فيلم « كشتي گير» هستند.

در رده بندي بازيگر نقش مكمل مرد و زن نامزدهاي جايزه اسكار علاوه بر هيث لجر و رابرت داوني جونيور، جاش برولين براي بازي در فيلم ميلك، پنه لوپه كروز براي بازي در فيلم «ويكي، كريستينا، بارسلونا» ساخته وودي آلن و ماريسا تومه براي بازي در فيلم « كشتي گير» هستند.

امسال هاليوود و اسكار دو تن از شخصيت هاي محبوب خود، كلينت ايستوود كارگردان فيلم بچه عوضي و بازيگر فيلم تازه اي به نام « گرن تورينو» ، و هم چنين وودي آلن، كارگردان فيلم پرطرفدار «ويكي، كريستينا، بارسلونا» را از قلم انداخت


نوشته شده توسط فرهاد خادمي | ۵ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۲۵:۵۵ | آرشيو نظرات (1) | ادامه مطلب

گروهي از دانشمندان بريتانيايي و ايتاليايي درخواست نبش قبر گاليله، ستاره شناس معروف قرن شانزدهم را كرده اند.

آنها مي خواهند بدانند آيا مشكلي كه در بينايي او وجود داشته، تاثير روي يافته هاي اش گذاشته است يا نه.

از گاليله به عنوان پدر ستاره شناسي نام مي برند، هر چند بايد دانست كه او از بابت مشكل بينايي اش رنج مي برده است.

گاليله اواخر زندگي اش در سال 1642 ميلادي به طور كامل كور شد. اما 68 سال قبل از آن، او فيزيك نجومي را متحول كرد. او اين كار را به ويژه با نتيجه اي كه براي تحقيقات اش گرفت و اعلام كرد زمين به دور خورشيد مي چرخد و نه عكس آن انجام داد.

اما او به صورت متناوب در دوران جواني اش مشكل بينايي داشت.

دانشمندان معتقدند كه مي توانند بعضي از اشتباهاتي را كه او انجام داده مشخص كنند. از جمله آن كه او معتقد بود سياره زحل گردش كامل ندارد.

گاليله در شهر فلورانس ايتاليا به خاك سپرده شد و دانشمندان مي خواهند تا با نبش قبر، دي ان آي بدن او را آزمايش كنند.

آنها معتقدند اگر بتوانند كشف كنند چه مشكلي در چشمان او وجود داشته، مي توانند از مدل هاي كامپيوتري براي خلق دقيق آن چه كه او در تلسكوپش مي ديده استفاده كنند.

آنها منتظر اجازه از كليساي كاتوليك براي نبش قبر او هستند، همان كليسايي كه يك بار گاليله را به جرم ارتداد از دين محاكمه كرد، اما اين بار اعتقادات او را پذيرفته است.


نوشته شده توسط فرهاد خادمي | ۵ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۲۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ]

تمام حقوق متعلق به نگین بلاگ ميباشد